24November2017

سازمان جوانان کمونیست

سئوال هفته

سئوال هفته (3)

امیر: منظور مارکس از وسایل تولید چیه دقیقا؟ مثلا اینکه پدر من بقالی داره، آیا مغازه اش وسیله تولیده( یعنی خورده بورژوا ست) یا پراید داییم که باهاش مسافر کشی میکنه وسیله تولید محسوب میشه( یعنی راننده تاکسی ها هم خورده بورژوا ند)؟

دوم اینکه طبقه متوسطی که بحثش هست همون خورده بورژوازی هست یا نه؟ اگه نیست چه کسایی طبقه متوسط محسوب میشن و این طبقه متوسط آیا زمان مارکس نبوده؟

طبق صحبتهایی که دیگر فعالین چپ عنوان میکنند ما جزو طبقه متوسط هستیم و نمیتوانیم جزو 99% ها باشیم، چون خیلی از این هایی که مثلا توی اعتراضات سال 88 ویا جنبش اکوپای بودند طبقه متوسط بودند و حضور طبقه متوسط تو جنبش های اجتماعی باید مورد نقد کمونیستی قرار بگیره!

مصطفی صابر: تا آنجا که من میفهمم منظور مارکس وسایل تولید و توزیع اجتماعی است. بقالی ها جزئی از شبکه توزیع محصولات تولید شده هستند. در نتیجه کسی که صاحب مغازه بقالی باشد جزئی از وسایل   تولید اجتماعی را مالک است. اگر فقط خودش در مغازه کار کند خرده بورژوا محسوب میشود و اگر کسانی را در استخدام داشته باشد یک بورژوای خرده پاست. راننده ای که خود مالک تاکسی باشد که با آن کار میکند از لحاظ اقتصادی در موقعیت خرده بورژوا قرار دارد.

اما "طبقه متوسط" الزاما همان خرده بورژوا نیست. این عبارتی است که باید آنرا با توجه به اینکه در کجا و کی استفاده شده معنی کرد. در زمان مارکس و در ادبیات خود او (مثلا در مانیفست کمونیست)   منظور از طبقه متوسط معمولا طبقه بورژوا است. در آمریکای امروز، برای مثال،  منظور از طبقه متوسط بخشی از توده وسیع جامعه است که درآمد کافی و  زندگی قابل تحملی دارد. هرچند چنین تعریفی از طبقه متوسط شامل خرده بورژوازی و حتی  چه بسی بورژواهای خرده پا هم میشود اما هسته  اصلی آنرا بخش های نسبتا مرفه طبقه کارگر تشکیل میدهد، اعم از کارگران صنعتی یا بخش خدمات یا معلمان و کارکنان ادارت و غیره. این تعبیر طبقه متوسط بخصوص   در دوره رونق بعد از جنگ جهانی و سیاست های دولت رفاهی شکل گرفت و عمدتا به بخش های مرفه طبقه کارگر اشاره داشت که از مزد نسبتا خوب و امنیت شغلی بالایی برخوردار بودند . اما بعد از        1980 و با دست بالا گرفتن نئوکنسرواتیسم، هجوم به دست آوردهای کارگران بعد از جنگ شروع شد. امروز هم وقتی میگویند "طبقه متوسط زوال یافته" نگرانی شان این است که آن بخش مرفه طبقه کارگر زوال   یافته و   همه بخش های طبقه کارگر به موقعیت بخور و نمیر رانده میشود و این خطر انقلاب و انفجارهای اجتماعی را در بر دارد.

اما 99 درصدی ها یک مفهوم جدیدتر ، کاملا سیاسی و تبلیغی است. برای مثال "ما 99% هستیم" آشکارا یک شعار تبلیغاتی در مبارزه طبقاتی است. منظور این است  شرایط طوری شده که یک اقلیت ناچیز از  بلیونر ها و بانکها و انحصارات مالی و صنعتی بورژوازی اختیار همه جوانب زندگی را در دست گرفته و عملا در برابر کل جامعه و بشریت قرار گرفته است. در این شرایط  برای آنکه بتوانیم همه بخش های جامعه که نفعی در بقای  استثمار ندارند را تحت پرچم رهایی جامعه از شر سرمایه داری متحد و متشکل کنیم، میتوان و باید از مفهوم 99 درصدی ها استفاده کرد. به این معنی هرکس که به صف این مبارزه برای رهایی از سرمایه داری می پیوندد  جزو 99 درصدی هاست و 99 درصد جامعه این ظرفیت را دارد که به این مبارزه جلب شود و از آن حمایت کند.

بنا بر این بنظر من "نقد کمونیستی" کسانی که در 88 یا جنبش اکوپای بودند تحت عنوان "طبقه متوسط" تنها میتواند بیانگر این باشد که چنین "فعالین چپ" یی تا چه حد در دنیای ذهنی خود هستند. مشخصا نشان میدهد که آنها  اولا تئوری مبارزه طبقاتی مارکس را با قفسه بندی جامعه با "طبقات" اشتباه گرفته اند. ثانیا متوجه این نیستند که طبقه کارگر برای رهایی خود ناگزیر است که کل جامعه را رها سازد. و برای این کار باید بتواند اکثریت عظیم جامعه را زیر پرچم خود بیاورد. پس اگر کسی به فرض جزو "طبقه متوسط" (حالا با هر تعبیری) است ولی آمده و در جنبش اکوپای علیه وال استریت و حاکمیت یکدرصدی ها مبارزه میکند و یا در 88 شعار "مرگ بر دیکتاتور" میدهد، چنین کسی با ماست. نقد کمونیستی چنین کسی تنها این میتواند باشد که کمونیستها در جلوی صف مبارزه باشند و راه گسترش و پیروزی این مبارزه را نشان دهند. نه اینکه خودشان منزوی و مطرود و در کنار گود باشند و آیات و روایات "کمونیستی" تحویل یکدیگر بدهند.

در این بخش از نشریه به سئوالاتی که شما خوانندگان نشریه برای ما ارسال کرده اید پاسخ میدهیم. در این شماره به یکی از سوالاتی که هژار علیپور برای ما فرستاده اند پاسخ میدهیم. ج. ک.

"قلب جهان بی قلب"

شیرین شمس: پدیده ای به نام "خدا و مذهب" از آنجائی کلید خوردکه قرن ها پیش انسان "غیر متمدن" به این فکر افتاد که منشا پیدایش حیات و موجودات زنده چه میتواند باشد. قرنها پیش انسانها  چوب و سنگ، ستاره های دنباله دار و حتی برخی حیوانات را " خدا" فرض می کردند. تا اینکه در دوره تاریخی مشخصی افرادی پیدا شدند که ادعا کردند منشا بوجود آمدن موجودات نمیتواند چوب، سنگ و یا حیوان بخصوصی باشد و به دلیل اینکه برای این سوال انسان که منشا پیدایش چیست و کجاست، نمی توانستند پاسخی ارائه دهند، وعده یک موجود آسمانی را دادند و گفتند که منشا پیدایش حیات و موجودات، چیزی به نام خدا و مکان آن در آسمانها است.  این افراد برای اثبات این فرضیه، خود را پیام آورهمان خدای آسمانی که خود ایجاد کرده بودند به افراد جامعه معرفی میکردند و آنچه را که میخواستند به مردم بگویند، در قالب مذاهب مختلف ارائه میدادند و به دنبال آن با توجه به شرایط جغرافیایی و زمانی و نیز با توجه به ظرفیت اجتماعی افراد آن جامعه "بد و خوب" تعیین میکردند و می گفتند این را خدای شما برایتان فرستاده و برنامه زندگی شما این است. اینان از آنجائیکه باز هم برای پاسخ به سوالات بشر که جهان چگونه اداره می شود چیزی نداشتند،  سعی در این داشتند که اختیار را از انسان سلب و آن را به موجود ساختگی تصورات خود منسوب کنند و بگویند که جهان توسط فردی در آسمان اداره می شود که ناظر بر فعالیتها و اعمال انسانها است.  اما با پیشرفت بشر درعرصه فکری و عرصه علم، به مرور زمان دانشمندان توانستند اثبات کنند که واقعیت جهانی که در آن زندگی می کنیم چیز دیگری است و کاملا با آنچه این افراد تحویل انسانها داده اند تفاوت دارد و عمر کره زمین بسیار بیشتر و فراتر از عمری است که این افراد به اصطلاح پیام آور در کتابهای خود که ادعا میکردند آسمانی است، مطرح کرده بودند. این بینش و آگاهی را چارلز داروین زیست شناس بریتانیایی پایه گذاشت. داروین به وجود فرگشت(تکامل) موجودات زنده یقین پیدا کرده بود ولی از آن بیم داشت که با علنی کردن آن، به کفرگویی متهم شود و واکنش کلیسای رسمی چه پیامدهائی سختی را برای او رقم زند. او که می‌دانست با مطرح شدن نظریه‌اش چه جنجالی در جامعه و محافل مذهبی بر پا می‌شود از سال ۱۸۳۶ تا ۱۸۵۸ مخفیانه روی نظریهٔ انقلابی اش کار می‌کرد. تا اینکه نظریه فرگشت یا تکامل(یا به طور خاص‌تر تکامل زیستی یا اندامی) - که می گوید تمام موجودات زنده با همهٔ تنوعی که دارند، از نیاکانی مشترک پدیدار گشته‌اند- را در سال 1858 به همراه زیست‌شناس جوانی به نام آلفرد راسل والاس ارائه داد و با پافشاری و پایداری توانست اثبات کند. این نظریه و دیگر تحقیقات، آزمایشات و مشاهدات توانستند اثبات کنند که عمر حیات به بیش از 15 میلیارد سال قبل باز میگردد. در این صورت عمر حیات که به طور مثال در انجیل به حدود 4 یا 6هزار سال قبل باز میگردد کاملا رد شد. با گذشت زمان دانشمندان حتی توانستند نحوه تشکیل جهان و نیز سلول ابتدائی را کشف کنند و نیز ثابت کنند که جهان از یک انفجاراولیه بوجود آمده و چگونه مولکولها با کنارهم جمع شدن سلول ابتدائی را تشکیل دادند. با گسترش علم، بشر به این آگاهی رسید که موجودی آسمانی یا غیر آسمانی که پاسخی برای کنجکاوی بشر غیر متمدن قرنها پیش بوده، همخوانی با این همه آگاهی و کشفیات و دانش امروز بشری ندارد. نه همخوانی زمانی و نه همخوانی مکانی. پس بدین ترتیب وجود "خدا"  نیز به جرگه دیگر خرافات بشر که در طول تاریخ ساخته بود پیوست. مانند اعتقاد به بت های سنگی ، حیواناتی نظیرگاو، ستاره های دنباله دار، الهه های خشم و باد ،الهه های بدی و خوبی، جن و پری  و دیگر موجودات زنده و غیر زنده که در نظر افراد، منشا آفرینش و یا اداره کننده زندگی آنان بودند. اما سوال اینجاست با این وجود که امروزه بشر توانسته است ثابت کند که "خدا" چه آسمانی چه غیر آسمانی وجود خارجی ندارد و فقط زائیده تفکرات انسان در دوره ای از ناآگاهی وی بوده، چرا هنوز اعتقاد به آن وجود دارد؟ واقعیت اینجاست که اگر قرار باشد که این آگاهی و دستاورد بزرگ بشریت همه انسانهای روی کره زمین را فرا بگیرد، قطعا دیگر اثری از مذهب باقی نمی ماند. واقعیت امر اینجاست که دنیای امروز که دنیایی است بر پایه تبعیض و نابرابری، مقوله ای به نام مذهب را که یک  پدیده ارتجاعی و غیر انسانی است را در خود نگه می دارد و از آن حمایت میکند. در واقع این پدیده در جوامع کنونی دنیا برای حکومتها و دولتها کارائی دارد و نه تنها برای آگاه سازی افراد جامعه در ارتباط با اینکه خدائی وجود ندارد اقدامی نمیکنند بلکه سعی در این دارند که این پدیده را حفظ کنند. از این جهت که اعتقاد به دین و خدای واحد در آسمانها و داشتن مذهبی مشخص، به افراد هویتی ارائه میدهد که هرچند این هویت واقعی و انسانی نیست ولی یک شرایط ذهنی را برای افراد ایجاد میکند که اگر در این دنیای نابرابر به خوشبختی و زندگی شایسته یک انسان دست پیدا نکرده باشند در دنیایی دیگر به دست خواهد آورد. در واقع اعتقاد به خدا به هر شکلی و یا اعتقاد به اینگونه  خرافه ها احساس آرامشی کاذب و فرصت فرار از واقعیت های تلخ این دنیا را در افراد ایجاد میکند. لذا مشخصا عدم ریشه کن شدن اعتقاد به خدا را میتوان از این زاویه بررسی کرد که در جوامع طبقاتی، که استثمار و نابرابری اساس ان است و مردم به دارا و ندار تبدیل میشوند، مذهب جزئی از زندگی انسانها میشود تا به انسانها آرامشی کاذب بدهدرمشآرا و تا زمانی که جامعه ای برابر و انسانی و بدون استثمار برقرار نشود اعتقاد به هیچ خرافه ای اعم از آسمانی و غیر آسمانی بطور کامل و ریشه ای از بین نخواهد رفت، چرا که افراد جامعه خوشبختی خود را در دنیایی دیگر جستجو می کنند. فرقی نمیکند که این جامعه قوانینش مثلا سکولار باشد مثل ایالات متحده آمریکا، یا مذهبی باشد از نوع جمهوری اسلامی. در یک نگاه کلی می بینیم اعتقاد به مذهب در هر دو شکل جامعه هست و مورد حمایت هر دو نوع حکومتها قرار میگیرد. چرا که شرایط تبعیض و نابرابری آن جامعه را توجیه می کند و بدبختی های انسانها را به اراده و تقدیر گره میزند. البته جا دارد به این نکته هم اشاره کنم در جامعه ایران که علاوه بر طبقاتی بودن، اداره آن جامعه توسط جمهوری اسلامی و قوانین مذهبی اداره می شود، ریشه کن شدن اعتقاد به خدا و مذهب کار را بنوعی پیچیده تر میکند. چرا که در ایران علاوه بر برخورد طبقاتی و اعتقادی باید الویتا به جنگ سیاست هم رفت. 

به طور کلی تنها در یک جامعه انسانی و برابر که افراد به معنای واقعی احساس کنند که دارند زندگی میکنند، هویت انسانی دارند، شهروند با حقوق یکسان محسوب می شوند و طعم خوشبختی را می چشند، نیازی به خوشبختی در دنیایی دیگرو اعتقاد به هیچ خرافه ای را نخواهند داشت. سازنده آن جنبشی واقعی، قدرتمند و عظیم است که در سطح جهان و نیز ایران موجود است و برای ایجاد دنیا و جامعه ای اینچنین در حال مبارزه است.

 

کمونیسم کارگری و کمونیسم بورژوایی!

 

مهرداد: با سلام. میخواستم موضع شما رو در مورد کره شمالی، کوبا و نمونه قدرتمندترشون چین رو بدونم. البته برنامه حزب کمونیست کارگری رو خوندم، میدونم آقای منصور حکمتحکومت های لیبرال رو به دیکتاتوریها ترجیح میدادن، و از کمونیسم چینی با عنوان کمونیسم بورژوایی یاد میکردن، ولی امروزه با افرادی راجع به کمونیسم صحبت میکنم فوراً کره شمالی رو مطرح میکنن و من واقعاً نمیدونم در جوابشون چی باید بگم!

 

اصغر کریمی: در این سه کشور هم اقتصاد سرمایه داری حاکم است و دولت های سرمایه داری حکومت میکنند و همه بدبختی های مردم این کشورها را باید به کارنامه نظام سرمایه داری اضافه کرد. اما یک لحظه فکر کنیم که در این کشورها دولت های سوسیالیستی حکومت میکنند. بلافاصله این سوال مطرح میشود که چرا در حالی که صدها کشور سرمایه داری پوست از سر مردم میکنند، شبانه روز جنایت میکنند و فقر و بیحقوقی و بدبختی تمام عیاری بر مردم این کشورها حاکم است در بوق و کرنا نمیشود؟ مگر جمهوری اسلامی یک نمونه از کشورهای سرمایه داری نیست؟ مگر حکومت های شاه و پینوشه و ایدی امین و سوهارتو، که بیش از یک میلیون کمونیست و رهبران کارگری و دانشجوئی را قتل عام کرد، سرمایه داری، آنهم در کمپ غرب، نبودند؟ مگر دهها و صدها کودتای نظامی و کشتار جمعی در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی و آفریقا و آسیا توسط دول سرمایه داری غرب اتفاق نیفتاده است؟ مگر دولت سرمایه داری بازار آزاد آلمان و شرکایش فاجعه یوگسلاوی را مهندسی نکردند؟ مگر در عراق و عربستان و پاکستان و مصر و تونس و سوریه و صدها کشور دیگر در آفریقا و آمریکا و آسیا سرمایه داری حاکم نیست؟ مگر جنگ های جهانی جنایتکارانه اول و دوم را دول سرمایه داری راه نینداختند؟ مگر حکومت نژادپرست آفریقای جنونی و حکومت های فاشیستی دهه چهل سرمایه داری نبودند؟ مگر هیتلر و موسولینی، خمینی و صدام، نیکسون و ریگان و تاچر رهبران دولت های سرمایه داری در اقصا نقاط جهان نبودند؟ مگر نابرابری و فقر و شکاف های عمیق طبقاتی، بیکاری و هزار معضل هرروزه حاکم بر اکثریت مردم در خود سرمایه داری غرب بیداد نمیکند؟ مگر مردم این کشورها، علیرغم آزادی بیان و عقیده، ولی ذره ای در تصمیم گیری های یک درصدی های حاکم نقش ایفا میکنند؟ مگر خمینی و اسلامی ها مستقیما توسط دول آمریکا، فرانسه، آلمان و انگلیس به خورد مردم ایران داده نشدند؟ مگر طالبان دست ساز دولت آمریکا نبود؟ مگر رسانه های بی بی سی و صدای آمریکا بلندگوهای وزارت امورخارجه دول سرمایه داری آزاد غرب نیستند که اینهمه کثافت به سر و روی مردم ایران میپاشند؟ در این صورت آیا انصافا کفه ترازوی جنایت، سرکوب، بیحقوقی، فقر، بیعدالتی، فساد، کودتاهای نظامی، فساد و دروغ و ایدئولوژی های کثیف و ضدانسانی در کشورهای سرمایه داری، در مقایسه با کوبا و چین و کره شمالی، بفرض که این کشورها سوسیالیستی باشند، بسیار سنگینی نمیکند؟ پس چرا همین که بحث از کمونیسم میشود این سه کشور بعنوان سند محکومیت سوسیالیسم مقابل مردم گذاشته میشود اما محرومیت های مردم تحت سلطه سرمایه داری سند محکومیت آن نمیشود؟ آیا همین مثال ها نشان نمیدهد که طرح این مساله بخشی از پروپاگاندای عظیم و هر روزه دولتها و رسانه ها و احزاب طبقه حاکم در کشورهای سرمایه داری است که برای حفظ وضع موجود صورت میگیرد؟ آیا نشان نمیدهد که این یک تعرض آشکار سرمایه داری علیه کمونیسم است و نه پرسشی برای درک حقیقتی؟ نشان نمیدهد که این فرافکنی به منظور عقب راندن طرف مقابل است و با هیچ متد علمی نیز ذره ای خوانائی ندارد؟ نشان نمیدهد که با این سوالات میخواهند مردم را از تغییر بترسانند تا به وضع موجود رضایت دهند؟

 

اما واقعیت آشکار این است که کره و چین و کوبا هم بخشی از سرمایه داری جهانی هستند و بیحقوقی مردم در این کشورها روبنای سیاسی سرمایه داری، برای تحمیل فقر و نابرابری به اکثریت مردم این کشورها است. نه کار مزدی و استثمار در این کشورها از بین رفته است، نه طبقه سرمایه دار و انگل و مفتخور از بین رفته است و نه کارگران و مردم ذره ای در تصمیم گیری ها سهیم هستند. چین یکی از خشن ترین و بیرحم ترین سرمایه داری های جهان است، دستمزد کارگران بشدت ناچیز و سود طبقه سرمایه دار وحشتناک است و در کره اسثتمار و بیحقوقی و عقب ماندگی بیداد میکند. آخر سوسیالیسم معنی دارد. سوسیالیسم یعنی برابری، یعنی لغو کار مزدی و استثمار، یعنی حکومت شورائی که همه مردم آزادند و در قانونگذاری و اداره امور مملکت شریکند. در این کشورها خبری از این حرفها نیست. روسیه هم نمونه دیگری از سرمایه داری جهانی است اما بعنوان مثال هنوز هم رابطه نزدیکش با جمهوری اسلامی برای افشاگری علیه کمونیسم بکار میرود!

 

درمورد کوبا البته هرچند سوسیالیسمی وجود ندارد اما بدلیل یک انقلاب چپگرا بطور مطلق بیسوادی ریشه کن شده، بالاترین نمونه طب در کوبا وجود دارد، بی مسکنی وجود ندارد و اگر انصافی در کار باشد، از خیلی جهات باید الگوئی برای جامعه آمریکا باشد. درمورد کوبا اگر چیزی مایه افشاگری و یا شرمساری بشر است، قبل از هرچیز رفتار ضد انسانی و قلدرمنشانه دولت آمریکا در محاصره اقتصادی شصت ساله این کشور است. آیا میدانید که آمریکا وحشت دارد که به شهروندان خود اجازه سفر به کوبا بدهد؟

 

بنابراین اولین نکته پی بردن به ماهیت پروپاگاندای ضدکمونیستی است که توسط ژورنالیسم دست راستی شبانه روز در جریان است. و اگر این نکته درک نشود بقیه توضیحات شما به روشن شدن کسی کمک نمیکند. طرف مقابل دارد با این سوالات تعرض میکند تا اولا جنایات خود و بیحقوقی مردم و شکاف های عمیق طبقاتی و بحران های مزمن خود را، که هربار صدها میلیون نفر را در فقر بیشتر فرومیبرد، بپوشاند و ثانیا بیحقوقی مردم در روسیه و چین و کره را به پای خودش ننویسد. باید اول این خر مرد رندی را نشان داد. اگر بلافاصله در مقابل خواست طب رایگان و مسئولیت دولت در تامین رفاه و بیمه های اجتماعی، بیحقوقی مردم در چین و روسیه را نشان ما میدهند، برای این است که پاسخی در مقابل صدها میلیون مردم کارگر و زحمتکش در خود غرب ندارند. اگر مدیای دست راستی ذره ای شرف داشت، باید اذعان میکرد که انقلاب سوسیالیستی در روسیه در سال ١٩١٧، علیرغم اینکه نهایتا شکست خورد، اما در همان چند سال عمر کوتاه حکومت بلشویکی در روسیه، تلقی بشر از جایگاه و منزلت خودش را عوض کرد، تلقی بشر از حق و حقوق خود را عوض کرد، بسیاری از آزادی های اولیه در غرب مدیون این انقلاب بود، شکل گیری دولت های رفاه در غرب نیز که استانداردهای زندگی را عوض کرد، مدیون این انقلاب بود و بعنوان اقدامی  پیشگیرانه برای مقابله با گسترش انقلاب کارگری و سرایت کمونیسم به دیگر نقاط جهان در دستور تعدادی از دول غرب قرار گرفت.

 

نفس اینکه بدنبال انقلاب اکتبر تعدادی از نظام های سرمایه داری، اسم کمونیسم را بدلیل محبوبیتش روی خود گذاشتند، دلیل خوبی برای دشمنی با برابری، رفاه همگانی، آزادی واقعی، رفع تبعیض و بیحقوقی، برچیده شدن بساط استثمار و کار مزدی نیست. بشریت دیر یا زود باید از این تاریخ توحش و ماقبل انسانی فاصله بگیرد و جامعه ای بسازد که نه سود یک قشر اقلیت بلکه رفاه و برابری و انسانیت حرف اول را میزند. 

connect1